روزهای شیرین
سلام گلم
تو این مدت که نتونستم برات خاطره ای بنویسم تقریبا همش ورامین بودیم یعنی روز 5 شنبه و جمعه هفته قبل کیان بودیم با عمه ذلفا و دایی داوود و مامان نرگس اینا شما هم حسابی با دختر عمه جونت زهرا خانم اتیش سوزوندین اما روز شنبه 27 مهر ساعت 7 شب رفتیم ورامین البته بگم حسابی ترافیک بود و کلافه شدیم ساعت 12.30 تازه خسته و کوفته رسیدیم شما هم خواب بودی و وقتی رسیدیم بیدار نشدی اما صبح که بیدار شدی حسابی ذوق کردی و سریع مامان اکرم رو صدا کردی تا بیاد و بغلت کنه
روز دوشنبه صبح هم پدرت رفت کرمانشاه برا مسابقه والیبال نظام مهندسی و ما ورامین موندیم کمک مامان اکرم کردیم شیرینی درست کردیم
من دست زندایی مریم و سوزوندم البته اتفاقی بود و خدارو شکر خیلی شدید نبود
خونه مامان اکرم و مادرجون ربابه رو تمیز کردیم شما هم مثل چسب به زندایی ودایی احمد چسبیده بودی و ازشون جدا نمیشدی حتی یه شب که خونه ماردشون مهمونی بودن شما هم باهاشون رفتی و حسابی هم بهت خوش گذشته بود
پدرت روز جمعه از کرمانشاه برگشت اما اصلا نتونست به ما سر بزنه و مستقیم رفت امل اما طبق سفارش خودت یه رژ لب (کرم ویتامینه لب) برات خریده بود داده بود دایی احمد که رفته بود کیف مدارکشو بهش بده و رفته بود
دختر قشنگم خلاصه روز یکشنبه 5 ابان مادرجون و بابا علی از سفر حج برگشتن واییییییییی که چه روز قشنگی بود چقدر خوشحال بودم چه لحظه های به یاد موندنی بود عشقم اون روز حسابی مهمون داشتیم و پدر و عمه ذلفا و مامان نرگس و زهرا کوچولو هم عصر رسیدن شما هم دور برت پر بود از بچه ها و اونقدر بازی کرده بودی که شب سریع خوابت برد و اصلا بهانه نگرفتی که خوابم نمیاد
روز دو شنبه 6 ابان هم مادرجون برای شام ولیمه داد و حسابی مهمون دعوت کرده بود البته این بار مراسم توی سالن بود ما کار زیادی برای انجان دادن نداشتیم شما هم لباس سوغاتی پوشیده بودی و حسابی به همه فخر می فروختی که لباسم رو مادرجون ربابه خرید
گل دخترم روز سه شنبه هم همراه عمه ذلفا و مامان نرگس و زهرا برگشتیم شما و زهرا توی ماشین حسابی بازی کردین و عمه جونم شده بود اسباب بازی شما گاهی عروسکتون می شد و گاهی هم تبلت و گاهی ...
خلاصه که حسابی خستش کردین
دختر قشنگم امیدوارم همیشه همین قدر که این چند روز شاد و سرحال بودی شاد باشی
دوستت دارم
عززم فعلا نمی تونم برات عکس بزارم چون رم ریدرو پیدا نمی کنم


روزهای شیرین
